اگر مادر نمی مرد

دسته:

تومان

در انبار موجود نمی باشد

مقایسه
موجود نیست

اگر مادر نمی‌مرد (مجموعه‌ی داستان)
نویسنده: محمود کاویانی
سال چاپ: ۱۳۸۵
تعداد صفحات: ۱۴۸
این کتاب مشتمل بر ۱۳ داستان واقعی با عنوان‌های زیر است:
o حاج رستملوها
o خشخاش تیغ نخورده
o کامران
o در آرزوی معلم
o اگر بهمن بیگی نبود
o شیراز
o صحرای درد
o غلامشاه
o سرباز بی‌باک
o از امان‌الله تا علی قربان
o دیدار یار در شب یلدا
ضمن اینکه هر داستان به صورت مجزا نیز پیام خود را دارد، امّا وقتی همه آنها را کنار هم قرار دهیم، به نوعی سرگذشتِ کودک یتیمی است به نام “ غلام “ که با وجودی که وضع مالی پدرش (علی عسکر) بسیار خوب است، پس از مرگ مادر یتیم و آواره می‌شود. امّآ باوجود این مصیبت‌ها و گرفتاری‌ها دست از تحصیل دانش برنمی‌دارد.
براساس متن کتاب، سه عامل همزمان دست به کار می‌شوند تا علی عسکر که از مردانِ ثروتمند طایفه ششبلوکی بوده، ثروت و مُکنتش را از دست بدهد:
• قحطی و خشکسالی سال ۱۳۴۱
• اتهامات ناروا و زندانی شدنش
• مرگ همزمان همسر که چنان او را از هستی ساقط می کند که توان کوچ به همراه ایل را از دست می‌دهد و در “یورد “ گرمسیری خود می‌ماند. او در گرمای طاقت فرسای تابستانِ لامرد، چاه، تلمبه‌ای را اجاره می‌کند و به کشت و زرع روی می‌آورد. کَپری بر روی آن بنا می‌کند تا فرزندانش در آن سکنی گزینند.
غلام برای آنکه از تحصیل باز نماند،به همراه مدارس عشایری سیار در منازل عمو و دائی با جدیت درس می‌خواند و از هیچ به همه چیز می رسد. چرا که در امتحان ورودی دبیرستان عشایری شیراز پذیرفته می‌شود. سپس از دانشگاه شیراز لیسانس می‌گیرد. به استخدام سازمان آب منطقه‌ای فارس در می‌آید و طولی نمی‌کشد که ریاست ادارة امور آب لار و لامرد به او واگذار می شود.
در یکی از مأموریت‌های کارشناسی، مخاطبش مالکِ همان چاهی است که در گذشته‌ای دور پدرش آن را اجاره کرده بوده است. چشمش به بازماندة کپری می‌افتد که روزگاری مأوای پدر و یتیمانش بوده. به کنار چاه می‌نشیند. سر در گریبان چاه فرو می‌بَرد. زار زار می‌گرید. راننده‌اش که پیر مردی کارکشته است و هیچگاه سرنشینش را چنین خوار و ذلیل ندیده، علت را جویا می‌شود!
آنچه که در داستانهای بعدی آمده، به نوعی گویای قصه زندگی نویسنده و پدرش می‌باشد که برای راننده‌اش بازگو می‌کند…
صفحه اول کتاب مزین به پیام استاد محمد بهمن‌بیگی خطاب به مهندس کاویانی است که می‌نویسد:
نورچشم عزیزم، مهندس کاویانی
از شعرت به زبان ترکی لذت برده بودم، ولی از نثرت به فارسی خبری نداشتم. مقاله‌ها را خواندم. اغلب آنها را پسندیدم. شاعر بودی، نویسنده هم شدی. تبریک می‌گویم.
محمد بهمن بیگی ۲۱ / ۴ / ۸۴
نویسنده در اولین داستان کتاب تحت عنوان “حاج رستملوها “در ۷ بند دلائل عقب ماندگی جامعه‌ی عشایری را برمی شمارد. به عنوان نمونه در بند ۶ آورده است که: این گروه از انسانها که زمانی نه چندان دور در دامنِ پر مهر طبیعت بوده‌اند، آنچه خواسته‌اند با منت ستانده‌اند و آنچه داشته اند، بی منت داده‌اند. این داد و ستدِ بی‌ریا به آنان درس آزادگی آموخته است. اینان در حالی که به عینه می‌بینند که در جوامع شهری سنگِ پا بودن کارائی بیشتری دارد، همچون بلور شیشه‌ای زودرنج و شکننده‌اند. بیش از نیاز این عصر به حفظ آبرو می‌اندیشند. در پیگیری کارها و رفع نیازشان بخصوص آنجا که پای اداره و رئیس و مرئوسی در میان باشد، فاقد پشتکار لازمند. سماجت به خرج نمی‌دهند. هنوز بند پوتین‌ها را نبسته، باز می‌کنند. آنچه[را که] باید می‌شده [ولی]نشده، به دست ِزمان می‌سپارند. بدین ترتیب به موج زمان فرصت می‌دهند تا قایقِ شکننده‌ی زندگیشان را در تنِ پیچانِ خویش فرو بَرَد. در جهانی که بُرد از آنِ بی آبرویانِ سمج است، نازک دلی و آبروداری بیش از حد انسان را به بیچارگی خواهد کشاند.
در داستانهای “ خشخاش تیغ نخورده “ و “ کامران “ به دوران آوارگی و تحصیل در منازل بستگان اشاره دارد که مجبور بوده انواع و اقسام سرزنش‌ها و سختی‌ها را تحمل کند.
در داستانهای “ در آرزوی معلم “ و “ اگر بهمن بیگی نبود “ به نقش تعلیمات عشایر و دبیرستان عشایری و شاهکارهای مدیریتی استاد بهمن بیگی و معلمان زحمتکش عشایری در شکوفایی استعدادها و آینده‌سازی بچه‌های آواره و بی پناه عشایری می‌پردازد.
در داستان “ شیراز “ به رؤیاهایش برای اولین سفر به شیراز اشاره دارد. آنجا که شخص همسفرش سکه‌ای در دست او می‌گذارد تا از مغازه چیزی بخرد و بخورد، شنیدنی است. زیرا غلام در مقابل مغازه‌ای می‌ایستد. نام اجناس رنگارنگ را نمی‌داند. حتی جرأت اشاره به ویترین مغازه و ادای دو کلمه ساده‌ی “ این “ و “ آن “ را هم ندارد! اعتراف می‌کند با وجودی که کلاس پنجم است، به نظر می‌رسد کتابهایی را که خوانده هم فقیر بوده‌اند. محتوای امروزی را نداشته، از پفک و بیسکویت، آب میوه و ساندویچ و سایر غذاها نام برده نشده بود. «مثل اینکه نویسندگانش هم از قوم و قبیله‌ی ما بوده‌اند! چون با سگ و گربه شروع، و به ماست و پنیر و اسب و شتر ختم می‌شدند.»
بالاخره پس از مدتها تماشای‌هاج و واج، ماست را می‌شناسد. همان ماستی را که بارها خورده بود، می‌خرد و دوباره می‌خورد !
داستان “ صحرای درد “ حکایت واقعی و دردناک تصادف و سقوط کامیون حامل خانواده به گرمسیر در گردنه کله قندی فیروزآباد است که طی آن دو برادر جوان و یک خواهر نوجوانش را به کام مرگ می کشاند.
داستان “ غلامشاه “ بیانگر آنست که وقتی خدا بخواهد می‌تواند ورق را برگرداند. غلامشاه مرد سخاوتمندی است که بزی شَل را که توان رفتن به ییلاق نداشته، به خانوادة آنان اهدا می‌کند. آن بز که حامله بوده و تنها ثروت خانواده است، از عزت فراوانی برخوردار است. قربان صدقه‌اش می‌روند. با همان کاسه‌ای که خودشان آب می‌خورند به او هم آب می‌دهند. با بادبزن هوای اطرافش را به جریان می‌اندازند تا خنک شود.
در غفلتِ خانواده‌ای پرجمعیت آن بز گم می‌شود. پس از ۸ روز که همه قطع امید کرده‌اند، بز پیدا می‌شود تا کهره‌ای هم زائیده و در پستانهایش شیر هم به ارمغان آورده است. بازگشت آن بز، سرآغاز بازگشت ثروت و اعتبار گذشته به خانواده است…
در داستان “ سرباز بی باک “ غلام در حین خدمت سربازی در حالیکه در اردوگاه،بارش باران همه را به زحمت می‌اندازد، با هماهنگی فرماندهان پادگان ۰۱ تهران سربازان را در جایگاه صبحگاهی گرد می‌آورد و با سخنانی آتشین همردیفانش را که ۱۴۰۰ نفر لیسانس و فوق لیسانس هستند، خطاب قرار می‌دهد:
ای برادران و همرزمانم بدانید که عذابی که شما در یک شبِ سیلابی متحمل شدید نسلِ آواره و چادرنشین مرا بارها و بارها آزرده است. اگر فردای نه چندان دور در پشت میز ریاست نشستید با به یاد آوردن این روزها مرا و اجداد و نسل آواره‌ام را فراموش نکنید! (این مقاله آن روزها انعکاس وسیعی در سازمان و ادارات امور عشایر داشته است.)
در داستان “ از امان الله تا علی قربان “ نویسنده در صدد مقایسه گذشته با شکوه‌ایل با چادرنشین‌های پراکنده و درمانده امروزی است. امان الله کدخدای مقتدر طایفه در گذشته است که حتی معادلات سیاسی – اجتماعی منطقه بدون مشورت او به سرانجام نمی‌رسد و علی قربان سمبل نسل آواره امروزی است که فقر او را چنان احاطه کرده که در مقابل پرسش مخاطبش مجبور می‌شود هویت خود را نیز پنهان کند!
خواننده در حین قرائت داستانها با “ غلامی “ همراه می‌شود که برایش ناشناخته است. تا اینکه در داستان “ مأمور دولتی“ غلام که در سن ۱۰ سالگی به مدرسه رفته، معلم دوراندیش برای آنکه در آینده با مشکل سنی مواجه نشود، برایش شناسنامه دیگری می‌گیرد و ضمن کاهش سن، نامش را به “ محمود “ تغییر می‌دهد. خواننده وقتی به اینجا می رسد تازه می‌فهمد که غلام همان محمود یعنی نویسنده کتاب است!
محمود بعدها با خواهر همان معلم ازدواج می‌کند و لذا در انتهای داستان در حالی که از داشتن نام “محمود” خرسند است با شوخ طبعی می‌افزاید که:
مثل اینکه آقا معلم از آینده خبر داشته و می‌دانسته که این نام باید روزی در صفحه دوم شناسنامه خواهرش نوشته شود که چنین نام با مسمّائی برگزیده است!
بالاخره نویسنده با انتخاب داستان “ دیدار یار در شب یلدا “ بر آنست که خواننده‌ای را که در محتوای کتاب و مرور زندگی غمبارش آثار غم بر چهره‌اش نشسته، شاد و خندان بدرقه کند، یکی از وقایع عاشقانه خود را برگزیده که در شب سرد یلدا بدون هماهنگی، دزدانه به دیدار یار می‌شتابد. هنوز به وصال کامل نرسیده برادرانش به تصور اینکه دزدی به آغلشان زده او را تعقیب می‌کنند. الله بخش، دوست هم رازش که در آن شب تاریک، الله او را به وی بخشیده بود، پناهگاهش می‌شود و با موتورسیکلتی او را فراری می‌دهد. به گونه‌ای که در انتها یادآوری می‌کند که چیزی نمانده بود به جای دیدار این یار، به دیدار آن یار بشتابم.
در پاورقی کتاب نیز تعدادی از اشعار پدرش “ علی عسکر کاویانی متخلص به اصغر “ که مؤید واقعی بودن وقایعی است که نویسنده به آن‌ها پرداخته، ارائه شده است.

بر اساس 0 دیدگاه

0.0 امتیاز نهایی
0
0
0
0
0

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “اگر مادر نمی مرد”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *