حساب کاربری

لطفا از حروف a-z,A-Z,0-9 استفاده نمایید - حداقل 5 کاراکتر

حداقل 8 کاراکتر

عرفان شیروانی لک


عرفان شیروانی لک‌ می گوید؛
در روز ۳ شهریور سال ۱۳۷۹ در شهر گچساران به‌دنیا آمدم. با اولین گریه‌های من، وجود پدر و مادرم را شوقی وصف‌ناپذیر فراگرفت؛ به‌ویژه این‌که حاصل اولین عشق زندگی‌شان، پسر بود!
هر دو ريشه در فرهنگ ایلیاتی داشتند(کشکولی بزرگ تیره لک) و شاید بیشتر از این‌که صرفاً به پسر بودن من افتخار کنند، امید به این‌که من در سن پیری عصای دستشان باشم، بیشتر دلشادشان کرده بود!
هرچه در دلشان بود، بمانَد. امیدشان نقش برآب شد و دنیایشان، برعکس. گرفتن دست من و عصا شدن، قسمت پدر و مادرم شد!
مدت‌ها از تاریکی بی‌فروغ چشمانم گریه می‌کردم و جیغ می‌‌کشیدم، اما کسی موضوع را درک نمی‌‌کرد. تا اینکه یک روز مادرم در حین بازی با من چشمش به چشمم افتاد و به من نگاه عمیقی کرد و متوجه شد که نگاه‌کردنم عادی نیست. سیاهی چشمانم بی‌قرار است و یک‌جا نمی‌ایستد. خلاصه در همان روز من را به چشم‌پزشک بردند و همه‌چیز عوض شد. امیدها بریده شد و اشک، مانند بارانی سیل‌آسا از چشمان همراهانم فرومی‌ریخت. در اینجا فقط قطرات اشک است که می‌‌تواند هر فردی را آرام کند. نابینایی من را پزشک شهر گچساران به‌‌طور مستقیم اعلام کرد.
همان روز پدرم تصمیم گرفت که من را به شیراز ببرد. روزگار سختی بود، راه طولانی و پرپیچ خم گچساران تا شیراز به اشک پدر و مادرم آغشته شد. به شیراز رفتیم و ابتدا من را به زیارتگاه احمد‌ابن موسی(ع) (شاه‌چراغ) بردند. فردای آن‌روز به مطب دو نفر از اساتید دانشگاه علوم پزشکی شیراز در درمانگاه شهید مطهری رفتیم. آن‌‌ها بعد از معاینه‌ام گفتند که بینایی چشمانم تنها ۱۰ درصد است!
بعد از دو سال، نزد دکتر خدادوست رفتم و در نهایت ایشان هم حرف پزشکان قبلی را تکرار کرد و گفت هیچ راهِ درمانی ندارد.
به خاطر دید ۱۰ درصد چشمم، عینکی بر چشمانم گذاشتند که این نیز دردی دیگر بود. اگر می‌خواهید حال من را درک کنید به مدت ۱۰ دقیقه چشمانتان را ببندید و به دنبال وسایل روزمره‌‌تان بگردید!
زمان به سرعت می‌‌گذشت تا اینکه من را در سه و نیم سالگی به مهدکودک بهزیستی بردند. بچه‌‌ها به شادی و نشاط و بازی مشغول بودند اما من روی یک صندلی سیمانی که جلو مهد بود می‌‌نشستم و حسرت بازی بچه‌‌ها را می‌‌خوردم. اختیار دست خودم نبود و اشکِ حسرت از دیدگانم جاری می‌‌شد و گاهی که بچه‌‌ها سؤال می‌کردند که چرا گریه می‌‌کنی، دیر آمدن مادرم را بهانه می‌‌کردم؛ اما موضوع چیز دیگری بود.
مدتی گذشت و من را برای ادامه‌‌ی تحصیل و آموختن خط بریل (خط مخصوص نابینایان) به مدرسه‌ی شوریده در شیراز بردند. وقتی‌که صبح اول وقت قبل از شروع مدرسه به درِ ورودی مدرسه رسیدیم و فهمیدم که باید در اینجا بمانم تا خط را یاد بگیرم برایم خیلی سخت بود؛ چراکه باید آغوش گرم مادر و صدای دل‌نشین لالایی‌‌اش را ترک می‌کردم و در جایی می‌‌ماندم که با آن ‌آشنایی نداشتم.


جلو درِ مدرسه منتظر بودیم که کودکی نابینا از سرویس مدرسه پیاده شد. پایش به سکوی کنار خیابان گیر کرد و محکم به زمین خورد و کیفش به گوشه‌ا‌‌ی دیگری پرت شد. من تنها صدای بچه را شنیدم که کیفش را پیدا نمی‌‌کرد و چندباری صدا زد: کیفم کجاست. مادرم که این صحنه را دید گفت: من چطور بچه‌‌ام را تنها بگذارم. اگر زمین بخورد چه کسی می‌‌خواهد به دادش برسد. همین شد که من را دوباره به گچساران برگرداندند و نگذاشتند به آن مدرسه بروم.
در سن ۶ سالگی با معلم دلسوزی به نام آقای «فرهاد نفیس‌نژاد» آشنا شدم. وی من را تشویق به آموختن خط بریل کرد. برایم کار سختی بود. او روی عکس‌‌های رادیولوژی، خط‌ بریل را در می‌آورد تا من بتوانم یاد بگیرم. در خانه کسی را نداشتیم که به این خط وارد باشد، اما مادرم به خاطر من یک سال وقت گذاشت تا خط بریل را خوب یاد بگیرد تا بتواند با من کار کند.
من بعضی مواقع از بریل نفرت داشتم؛ به خاطر اینکه بچه بودم و توان فشار دادن این قلمِ فلزی بر روی کاغذ سفید را نداشتم تا آن را برجسته کنم. همیشه لای انگشتانم زخم بود و درد داشتم. آرزو می‌کردم ای‌کاش می‌‌شد من هم مانند بچه‌‌ها قلم‌به‌دست بگیریم و یا با گچ به پای تخته بروم تا از این مشقّتِ لوح و قلم بریل راحت شوم.
چون زخم‌‌های قلم بریل برایم عذاب‌آور بود به فکر یاد گرفتن کار با دستگاه پرکینز افتادم. اما دستگاه پرکینزِ خارجی گران بود و ما هم توان خریدش را نداشتیم. نمی‌دانستم چطور به خانواده‌‌ام بگویم؛ چون با این وضعيتی که ما داشتیم، نمی‌‌خواستم آن‌‌ها هم عذاب بکشند.
مدتی گذشت و توسط آقای نفیس‌نژاد و «خانم‌ها مرادی و علیزاده» با دستگاه پرکینز مدرسه، یواش یواش تمرین کردم تا اینکه پدرم یک دستگاه پرکینز امانتی برایم آورد. دستگاه خراب بود و آن‌را برای تعمیر به تهران فرستادیم. موقعی که دستگاه از تهران رسید، پیچ‌های زیر دستگاه موجود نبودند. سؤال کردیم چرا پیچ‌‌ها نیست. گفتند: کسی که دستگاه را تعمیر کرده نابیناست و پیچ‌ها را ندیده است. همان روز فهمیدم وقتی کسی که نابیناست می‌‌تواند دستگاه تعمیر کند پس من هم می‌توانم کار با پرکینز را به خوبی یاد بگیریم. درنتیجه تلاش کردم و در مدت کوتاهی کار با آن را به صورت عالی یاد گرفتم.
بعد از آن به فکر یاد گرفتن زبان انگلیسی افتادم. به چند آموزشگاه مراجعه کردم اما جواب خوبی ندادند تا اینکه به «زبانکده‌‌ی سپهراندیشان» رفتم. بچه‌‌ها می‌‌خواندند و می‌‌نوشتند، اما من کتابم را می‌‌دادم زیر کلمات را می‌‌نوشتند و در خانه برایم تلفظ می‌‌کردند و من هم تکرار می‌‌کردم و هم به نوار گوش می‌دادم و با همین حالت و تلاش زیاد، ۹ ترم زبان را با امتیاز ۱۰۰ پاس کردم و فقط یک ترم امتیازم زیر ۱۰۰ شد.
کار آموختن زبان به خوبی پیش می‌‌رفت تا اینکه هزینه‌‌ی زبانکده‌‌ها بالا رفت و من هم دیگر نتوانستم ادامه بدهم و از صندلی و میز زبانکده خداحافظی کردم و در مدرسه‌ی خودم مشغول تحصیل شدم.
وضع بدتر شد و هر روز یکی دو تا از چاله‌چوله‌‌های شهر سهمیه‌‌ی من بود و به زمین می‌‌خوردم، تا اینکه یک عصای سفید به دستم دادند و یک عینک سیاه به روی چشمان بی‌فروغم گذاشتند تا تفاوتی بین من و اطرافیان باشد. تا پنجم ابتدایی در مدرسه‌‌ی یاسمن ۲ بودم، اما برای ادامه‌‌ی تحصیل، دیگر مدرسه‌‌ای برای نابینایان وجود نداشت. فکر کردیم به شیراز برویم اما برای رفتن به آنجا هم مشکل داشتیم؛ چون پدرم از لحاظ مالی در مضیقه‌ی شدید بود و هزینه‌‌ی زندگی بر دوشش سنگینی می‌کرد.
به کانون پرورش فکری و فرهنگی کودکان و نوجوانان رفتم. بچه‌‌ها نقاشی می‌‌کشیدند و کاردستی درست می‌‌کردند اما من در ظاهر با بچه‌‌ها می‌‌خندیدم اما در باطن سیلی مهیب و خروشان در دلم بود؛ چراکه من هیچ‌کاری را نمی‌توانستم انجام دهم.
به نویسندگی علاقه داشتم. کتابی در زمینه‌ی مهارت نگارش و داستان‌نویسی نداشتم که کسی برایم بخواند و چیزی از آن متوجه شوم. فقط چیزهایی به‌صورت تخیلی می‌گفتم و یا روی برگه‌ای با خط بریل، برجسته می‌کردم تا اینکه به کتابخانه شیراز مراجعه کردم که بخشی از آن را به نابینایان اختصاص داده بودند.
با مسئول قسمت نابینایان هم‌کلام شدم. شخصی بود به نام «آقای بیات» که خودش روشن‌دل بود. احوالم را پرسید و سه تا نوار کاست شعر و داستان کودکانه و سه جلد کتاب داستان به همراه لیستی از کتاب‌های موجود را به من داد و گفت: هرچه کتاب خواستی، من رایگان برای شما ارسال می‌کنم به شرطی که بعد از مطالعه به کتابخانه برگردانید. قبول کردیم و مدت‌ها به همین منوال گذشت تا اینکه کم‌کم در کانون با شخصی به نام «آقای مرتضی خلیلی» آشنا شدم که کارشناس ادبیات کانون بود. تشویق‌‌های او باعث شد که به نویسندگی علاقه‌مند شوم.
قبل از آمدن به کانون چیزهایی نوشته بودم اما به خاطر اینکه راه‌حل بهتری پیدا کنم به آنجا رفتم ولی دیدم چاره‌‌ای نیست و از نقاشی، کاردستی و فوتبال‌دستی هم محروم هستم! با آقای خلیلی شروع به تمرین داستان‌نویسی کردم.
مدت دو سال در کانون ماندم و این آمد و رفت‌ها طبعم را راضی نمی‌کرد تا اینکه مدت‌‌ها در خانه ماندم و در نهایت به مدرسه‌‌ی نمونه‌ی فرهنگی شهید آوینی گچساران رفتم.
یک مدرسه‌‌ی جدید با معلمان و دانش‌آموزان جدید که نه من با خط نوشتاری آن‌‌ها آشنا بودم و نه آن‌‌ها با خط نوشتاری من! اما مدرسه‌‌ی خوبی بود و همه‌‌ی معلمان و دانش‌آموزان، احترام مرا داشتند و در یادگیری درس‌‌ها به من کمک می‌‌کردند.
معدلم در آن سال ۴۳/۱۹ شد و در همان سال به کانون قلم‌چی گچساران رفتم و با بچه‌ها به رقابت نشستم. تراز علمی‌‌ام بالای ۷۰۰۰ بود و دو بار هم ‌رتبه‌‌ اول کشور شدم. هم‌‌اکنون نیز گاهی اوقات به کانون فکری شماره یک گچساران می‌روم.
در روزهای تنهایی چون همدمی‌جز صدای جیک‌جیک پرندگان نداشتم، رو به موسیقی آوردم و به آموختن ساز ویلن پرداختم. من موسیقی را از کودکی دوست داشتم. یادم هست یک قوطی پلاستیکی داشتم با دو تا چوب، آن‌قدر روی آن می‌زدم که همه اعتراض می‌‌کردند. بعد از مدتی یکی از فامیل که کارگاه آلومینیوم‌سازی داشت، یک قلک پول برای من درست کرد. من هم با تکه‌چوبی روی آن زدم و دیدم این صدایش از قوطی پلاستیکی خیلی قشنگ‌تر و نازک‌تر است! با خودم گفتم: پس سازم را پیدا کردم و هر روز کارم کوبیدن روی فلز آلومینیومی ‌بود. آن موقع دل‌مشغولی و شادی من یک تکه پلاستیک و یک قطعه فلز آلومینیومی ‌بود که با آن سرگرم بودم؛ چرا که از زیبایی ظاهری و گل و گیاه خبری نبود.

یک اتفاق ساده باعث شد که من به موسیقی رو بیاورم و تنهایی خود را با صدای سیم سازِ ویلن آرامش دهم. یک روز در پارک نفت گچساران جشنواره‌‌ای گذاشته بودند که همه‌‌ی گروه‌های موسیقی در آنجا بودند. گروه قشقایی‌‌ها، لُرهای بختیاری، لُرهای نورآباد ممسنی، یاسوج و…
من هم رفتم و موقعی که برنامه‌‌ها شروع شد دقیق روی صداها تمرکز کردم. یک صدای دلنشین به دلم چسبید. سریع سؤال کردم این چه سازی‌‌ست؟ گفتند: این ویلن است و ساز سختی است. به من گفتند که شما نمی‌توانید این ساز را یاد بگیرید؛ چون ما که چشم داریم با این ساز مشکل داریم، تو چگونه می‌خواهی آن را یاد بگیری؟
در نهایت از طریق دوستان پدرم با جوانی به‌نام «مسعود افشاری» آشنا شدم که ویلن را آموزش می‌‌داد. دو تا کتاب ویلن را گرفتم و شروع به کار کردم. خوشبختانه از پسِ آن‌‌ها برآمدم و کتاب‌‌ها را به پایان رساندم. بعد کم‌کم آهنگ‌‌های کتاب را تمام کردم و چون دیدم خوب یاد می‌‌گیرم خوشحال شدم و باعث شد که بیشتر تمرین کنم.
آقای افشاری خیلی زحمت کشید تا از طریق گوش و لامسه، این ساز را به من یاد داد و خودم این آموزش را شاهکار می‌دانم و در همین‌جا از زحمات بی‌دریغ وی کمال تشکر و قدردانی را دارم.

در سن ۱۴ سالگی هنرجو گرفتم و با چهارهنرجو شروع به تدریس ویلن کردم. در ضمن در حین آموزش موسیقی، به فنی‌حرفه‌ای هم رفتم و کلاس‌های آموزشی کامپیوتر را گذراندم و با رتبه‌ی خوبی مدرک کامپیوتر را گرفتم.

از زمان کودکی من پشت تریبون می‌رفتم و این امر باعث شد که بتوانم بدون هیچ استرسی در جشن‌ها و اجتماعات به اجرای برنامه موسیقی ویا سخنرانی بپردازم. در نهایت بعد از چند سال از طریق پدرم با «آقای مهرداد بیضایی» که در انجمن فیلم و عکس اداره ارشاد گچساران به عنوان معاونت آموزش و تولید مشغول به فعالیت بود آشنا شدم. ایشان در کنار فعالیت‌های اداری با صدا سیمای استان کهکیلویه و بویراحمد (شبکه دنا) هم در زمینه کارهای رادیویی همکاری داشت. به همین خاطر من هم جذب کارهای نمایشی رادیو شدم و مدتی در زمینه نویسندگی و قصه‌ی کودکان و برنامه‌ی خانواده و همچنین طنز، صداپیشگی و… با گروه رادیومشغول فعالیت شدم.
این کار مدتی ادامه داشت و به این فکر افتادم که موسیقی را به‌صورت علمی‌کار کنم. جویای استاد شدم تا اینکه با یکی از استادان موسیقی، به‌نام «دکتر کاوه کشاورز»، قرارِ دیدار گذاشتم.
او مدیر آموزشگاه موسیقی چنگ بود و بعد از صحبت و مشاهده‌ی شرایط جسمانی من که که نابینا بودم، گفتند: می‌دانم که این همه راه را آمده‌ای و انتظار داری که استادت من باشم اما من به خاطر اینکه کارهای استاد تجویدی در دستانم مانده و دارم آنها را انجام می‌دهم فعلاً نمی‌توانم اما قول می‌دهم بعد از چهار ماه در همین اتاق از شما امتحان بگیرم و سپس بهترین کسی که بتواند به تو آموزش دهد را معرفی کنم.
بعد از آن مدت، وی «آقای کیوان محمدپور» را به من معرفی کرد و حدود دو جلسه به آن آموزشگاه رفتم. ساعت‌های کلاس من به آخر وقت عصر می‌خورد و به دلیل نبود اتوبوس در آن ساعات از ترمینال شیراز به گچساران، مجبور شدم آن‌را رها کنم و در داخل شهر و در یک زمان صبح
پیش آقای کیوان محمد‌پور، کلاس موسیقی کلاسیک را بگیرم. تاکنون هم در این آموزشگاه موسیقی کلاسیک می‌باشم.
نکته‌ی جالب اینکه این استاد اولین‌بار بود که هنرجوی نابینا می‌گرفت. وی بسیار با اخلاق و خوشرو بود و کتاب‌ها را جزء‌به‌جزء برای من ضبط می‌کرد.
بعد از زمان آموزشگاه موسیقی، دوباره یک کلاسی هم با «آقای امان‌الله اسدی» که نابینا بود و نُت موسیقی را به‌صورت بریل تدریس می‌کرد گذراندم و مدتی هم از ایشان در این زمینه بهره گرفتم.
دوستی داشتم به نام «آقای داود جعفری» که استاد دانشگاه بود و در تهران تدریس می‌کرد. چون راه طولانی بود و مشکل رفتن به تهران داشتیم، از طریق تلفن و یا ارائه کتاب‌های صوتی مرا یاری می‌کرد و حاصل تلاش و کوشش من در سن ۱۴ سالگی تألیف دو جلد کتاب به‌نام «دل‌نوشته‌های عرفان» و «داستان‌های کودکان و نوجوانان» است که دو بار چاپ شده است.
کتابی که اکنون در دست شماست، با نام «ماجراهای هیرادشهر (نجات شاهزاده)» سومین کتابم است که در سن ۱۷ سالگی نوشتم.
این بود خلاصه‌ی زندگی من. در نهایت، قلم و زبان من پاسخگوی زحمات خستگی‌ناپذیر مادر دلسوز و پدر بزرگوارم نیست. آنان که فراتر از مسئولیتی که به‌عنوان والدین بر عهده دارند برای من زحمت کشیدند و تشویق و ترغیب و حمایت آنان موجب گردید که نگارش این کتاب را به اتمام برسانم.
برایشان از خداوند متعال سلامتی شادکامی ‌را خواستارم.
عرفان شیروانی‌لك
پاییز ۱۳۹۷

تالیفات وی:

۱_دلنوشته های عرفان

۲_داستان های  کوتاه کودک و نوجوان

۳_ماجراهای هیراد 

 

خانه کتاب قشقایی(شخصیت ها)

www.Qashqaiebook.ir

مدیر
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X