حساب کاربری

لطفا از حروف a-z,A-Z,0-9 استفاده نمایید - حداقل 5 کاراکتر

حداقل 8 کاراکتر

*اُینچی/دکتــر علی اکبر طاهــری*


 

*اُینچی/دکتــر علی اکبر طاهــری*

در گذشته نه چندان دور، بازی رزمی «مَدو» از برنامه‌های مهیج و جذاب عروسی اقوام جنوب بالاخص قوم قشقایی بود، عاشقانی سینه‌چاک و هوادارانی بی‌شمار داشت. این بازی مهیج، بین جوانان و میان سالان از محبوبیت خاص برخوردار بود. عشق به چنین بازی مردانه و دارای وضعیت دفاع و حمله، خرد سال و کهن سال نمی شناخت. همه از آن لذت می‌بردند. ساعت‌ها زیر آفتاب سوزان و گرمای طاقت‌فرسا، در باد شدید و گردوخاک فراوان در میدان گردهم می آمدند تا بازی مدو را عاشقانه تماشا کنند. هرچند «بِدُو» زود فراموش شد و آثاری از آن بر جای نماند؛ اما مَدو بخشی از فرهنگ ایل و نشانه‌ای از هویت مردم ایل استمرار یافت.

مَدو برای خود راز و رمزی داشت. با جنگ‌نامه، جوش‌و خروشش آغاز می‌شد. دو بازیگر یکی با دیرکی از چادر یا پایه‌ای از چاتما و دیگری با چوب و ترکه‌ای در دست، چرخ‌زنان وارد میدان می‌شدند و حرکات شورانگیزی شروع می‌ کردند دیری نمی‌گذشت که حاضران دور بازیگران حلقه می‌زدند، اندکی بعد، رقابت آغاز می‌شد، هیاهو به اوج خود می‌رسید، بازیگران مبتدی از همان آغاز کار از صحنه مدو خارج می شدند و بازیگران حرفه ای که «مدوچی» نام داشتند پای در میدان می گذاشتند و با «چوْقّا» و «زینْهارا» غمزه‌های ناز خود را به رخ می‌کشیدند. با «هی هی هی»، «هابابام» و «هاکاکام» قدرت‌نمایی کرده و هم‌گام با کنار گذاشتن تَرکه‌ها که در تراز یک مدوچی توانا نبود، چوب ارژن اختیار کرده و آن را در هوا به رقص درمی‌آوردند. سپس چوب‌انداز و پایه‌گیر با تلفیق تکنیک و تاکتیک، هم‌گام با صدای ‌ساز و دهل حرکات بدنی به ویژه رقص پا را موزون و دل‌چسب می‌کردند و صحنه‌های جذاب را به نمایش می گذاشتند. آنگاه انبوه تماشاگران پیر و جوان به وجد آمده و فضای عروسی را با کِل و هاباباخ به غوغایی از شادی و حماسه تبدیل می‌کردند. ناگفته نماند مدو مِهرَش همه‌وقت بود اما در برخی اوقات تغیر و قهر را هم به همراه داشت.

هر تیره و طایفه تعدادی «مدوچی» کارآزموده و آبدیده داشت، چراکه مدوچی وجودش مایه افتخار و سرفرازی و حضورش مایه قوت قلب و سربلندی بود. تعداد مدوچی قَدَر و قهّار در هر تیره و منطقه انگشت‌شمار بود. قسمت بزرگی از افتخارات ماندگار طایفه متعلق به این قهرمانان است. چه قصه‌ها و غصه‌هایی از مدو و مدوچی که تاریخ ایل را مشحون کرده است. مکتوب نکردن این هنرنمایی ها و حماسه‌ها ظلمی بر تاریخ، ایل، فرهنگ، هویت و خالق این خاطرات ماندگار و افتخارآفرین است.

یعقوب یکی از این افراد نامی بود. زبردست بود و رودست نداشت، چالاک بود و در بی‌باکی حرف نداشت، مهارتش ستودنی و شجاعتش غیرقابل‌وصف بود، شهرتش از تیره و طایفه فراتر رفته و معروفیتش زبانزد خاص و عام شده بود. قدرت بازوانش چنان بود که چوبش به هر ساق پایی برخورد می‌کرد چونان برنو صدا می‌داد. در برخورد به «پایه» آن را دو نیمه می‌کرد. اگر به زمین اصابت می کرد، زمین را می‌شکافت و گردوخاک به هوا بلند می‌شد و اگر هم «زانو، قوزک و کشکک» را نشانه می‌گرفت، ایستادن پایه گیر روی پا و در محل عروسی غیرممکن می‌شد… و چنین بود که نام یعقوب لرزه بر اندام هر بازیگری می‌انداخت و حضورش ترس و استرس بر آنان وارد می‌کرد. در بیشتر عروسی‌ها علاقه‌مندان و هوادارانش دعوتش می‌کردند تا در مبارزه با رقبا کمک‌حالشان شود. او عاشق بازی بود. آشنا و نا آشنا برایش فرقی نداشت. با دعوت و بی‌دعوت به عروسی می‌رفت؛ اما آنچه مهم بود، وی در طول دوران بازیگری خود همه‌وقت قاعدۀ جوانمردانه بازی را رعایت می‌کرد و به‌هیچ‌وجه حاضر نبود «بی‌حساب» بازی کند. با اینکه سال‌ها از عمر بازیگری‌اش می‌گذرد، حکایت‌ها و داستان‌های زیادی از وی نقل محافل و مجالس است. گویندگان با آب‌وتاب فراوان آن را شرح می‌دهند و شنوندگان با اشتیاق و علاقه بسیار گوش می‌دهند و به تحسین می‌پردازند.

یعقوب در کنار مهارت قابل‌ستایش و قدرت جسمانی فوق‌العاده، هیکلی برازنده داشت، بلندبالا بود و خوش قد و قامت. بازی خوب و قیافه جذاب، کاریزمای خاصی به وی بخشیده بود. اکنون وی در نود سالگی همچنان پرصلابت و استوار است؛ اما چرخ روزگار او را مجبور به یکجانشینی در شهر کرده است که هیچ علاقه و انس و الفتی با آن ندارد. در صحبت از گذشته و خاطرات بازیگری، اولین سخنش این است که « قوجالوق پِس درد دیر» پیری بدترین درد است…

منبع:

فصلنامه فرهنگی اجتماعی فـراسوی فرهنگ(گون آچماق سابق)/سال دوم/شماره ششم/تابستان ۹۸*

حسن میرزایی
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X