حساب کاربری

لطفا از حروف a-z,A-Z,0-9 استفاده نمایید - حداقل 5 کاراکتر

حداقل 8 کاراکتر

از طنزهای منتشر نشده دکتر رجایی پناه (طنز رجا)


از طنزهای منتشر نشده دکتر رجایی پناه (طنز رجا)

به فرودگاه آتاتورک خوش آمدید!
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
پس از چهارساعت‌‌ و سی دقیقه پرواز با هواپیمای مجلل تورکیش ایر، هواپیما در فرودگاه بین المللی آتاتورک به زمین نشست و مسافران به آرامی و به نوبت پیاده شدند.
ساعت حوالی سه بامداد بود. اما مانند روز، هر سی ثانیه دو هواپیمای غول پیکر از سراسر جهان انبوه مسافران را پیاده می‌کرد.
دقایقی بعد مقابل یکی از سالن‌های وسیع فرودگاه از اتوبوس پیاده شدیم و از لابه لای نرده‌های استیل پر پیچ و خم شاید قریب یک کیلومتر پیاده روی کردیم تا سر انجام به قسمت دریافت چمدان و بار رسیدیم. چمدان‌ها را تحویل گرفتیم و به سمت خروجی یا چیخیش حرکت کردیم. لیدر تور ما قرار بود با آرم ویژه به استقبال ما بیاید. هنوز فرصت به حدی بود که بتوان دست به آبی رساند.
به خانم گفتم یک آن چشم از چمدان‌ها بر نمی‌داری و از جایت هم تکان نمی‌خوری! در ضمن به وی یادآور شدم که اینحا همانجایی است که خاشقچی نامزدش را دم در رها کرد و وارد سفارت عربستان شد و دیگر برنگشت. مواظب من هم باش! هرچند تحفه‌ای نیستم که توبره‌ای برایم دوخته باشند.
به سمت سرویس بهداشتی قدم برداشتم. چند متر بیشتر فاصله نداشت. بسیار تمیز بود و کارگران مرتب در حال نظافت بودند.
وارد یکی از اتاقک‌ها شدم. ضامن قفل گرد و شیک در را سمت چپ چرخاندم و با خیال راحت نشستم. دست بر پیشانی به یاد روزگار دور و درازی شبانی افتادم و آن طبیعت وسیع و دره‌ها و سنگلاخ‌ها که همیشه و همه جا در سیطره ما بود.
لحظه‌ای بعد از عالم هپروت بیرون آمدم و یادم آمد که یک نفر را دم در کاشته‌ام .
با افاده و حرکتی رمانتیک ضامن در را گرفتم و به سمت راست چرخاندم. قفل در از ریشه کنده شد و مسافر پر اشتیاق استانبول که چشم به زیبایی میدان تکسیم و خیابان انقلاب و آثار ایاصوفیا دوخته بود، تمام رؤیاهایش در هم ریخت. چند بار در دستشویی را به سمت بیرون فشار داد‌م‌. بی فایده بود. مثل موش در تله گیر افتاده بودم.
فریاد من برای رهایی از مخمصه مصادف شد با صدای بلند جارو برقی یکی از نظافت چی‌ها که بی شباهت به صدای قطار شیراز تهران نبود.‌
هرچه فریاد زدم و به ترکی و فارسی و انگلیسی مدد خواستم، فریاد رس و گوش شنوایی نبود. بیش از هرچیز نگران این بودم که همسرم فوری مراتب را به اطلاع سفارت برساند و در این شرایط بد تحریم که دولت ترکیه یکی به نعل، یکی به میخ اندکی هوای ما را دارد، روابط سیاسی و دیپلماتیک دو کشور مهم خاورمیانه تیره شود!
چون فریاد‌هایم به جایی نرسید، از لگدهای شتری و کار ساز استفاده کردم و در حال کندن لولای در بودم که نطافت‌چی‌ها سر رسیدند و جارو برقی را خاموش کردند و با صدا در آمدن آژیره ویژه، وضعیت اضطراری اعلام شد.
طولی نکشید که گروه امداد و نجات و گارد ویژه حفاظت، سر رسیدند و پس از این که مطمئن شدند تروربست نیستم، ته مانده قفل در را شکستند و مرا نجات دادند و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.
محسن رجایی

چنته ،خانه کتاب قشقایی

www.Qashqaiebook.ir

 

 

حسن میرزایی
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X