حساب کاربری

لطفا از حروف a-z,A-Z,0-9 استفاده نمایید - حداقل 5 کاراکتر

حداقل 8 کاراکتر

آبسکو کجاست؟آبسکو چیست؟


آبسکو کجاست؟

آبسکو چیست؟
کرم جعفری باغنوی:


شاید نامش بر گرفته از چشمه ای شیرین وروان که از دامن کوهی کوتاه وخوش گَردِش، از قناتی با چند چاه نه چندان عمیق در تَنگی بسیار زیبابا جویی ساخته شده از سنگ وساروج به طول حدوداً هفتصد متر بر بلندای دشتی مسطح وصاف وبا چشم اندازی زیبا که حالت سکویی را نسبت به پهن دشت اطرافش را دارد ومشرف بر زمینهای زیر دست خود می باشد ،مُرَکّب شده است.
نامش آمیخته ای از این دو عنصر آب ومکان خاکیش می باشد .این مکان در استان فارس، درشهرستان قیر وکارزین ،در پانزده کیلومتری حد فاصل جاده قیر به افزر قرار دارد. در دامنه کوهی کوتاه ،تک وتنها همانند ستاره ای درخشان در آسمان آبی بر روی دشتی صاف، که در پایبن پایش، رودخانه پر آوازه قره قاچ ، وپل عروس ، قرار دارد. او تَک است، هم در مکان تنها است وهم در نام،
خاکی استثنایی دارد ، خاکی ریاست طلب،
وجود استخری مربع شکل، به ضلع سی متر وعمق یک ونیم متر بر زیبایی این مکان افزوده است .


این مکان یورد ایلخان قشقایی بوده است ، زنده یاد شهید صولت الدوله قشقایی، در زمستان وکوچ بهاری چندین روز در این مکان اتراق می نموده است .
این استخر به دستور وی ساخته شده است ، وباغی بسیار زیباکه از آب همین چشمه در استخر جمع شده مشروب می شد این مکان را به بهشتی شباهت داده بود. باغی
بادرختانی از انواع نخل ، لیمو ترش ، لیموشیرین ، پرتقال ، نارنگی وانواع گلهای ایرانی وخارجی.
جاده ای عریض وشوسه که بعدها آسفالت گردید خطی سیاهی در ضلع شمالی آن رسم نموده است.ابسکو در کوه بالای سر خود قوچ ومیشها وبُز وپازَنها را در خود داشت، کبک وتیهویش فراوان بود ، و وجود آب روانش در خلوتگاه ، مکان خوبی برای رشد وپرورش پرندگان وچرندگان وحش بود.
این مکان به ظاهر خلوت بود، واما در تاریخش جنجالترین تاریخ را دارد.
مکانی سیاسی،
مکانی شورایی،
مکانی پُر نام وآوازه،
.باغی احداث شده از طرف صولت الدوله وتکمیل شده بوسیله فرزندان برومندش ، تفرجگاهی را شکل داده بود . بیشتر مردم، همراه با میهمانانشان برای شادی ونشاط وفارغ از هیاهوهای شهری وتفریح وتفرج، به این مکان روی می آوردند وآبسکو میزبان خوبی برای مردم ومیهمانان بود . نسیم خوش وزشش وچشمه شیرین وگوارایش ، چشم انداز خوب وباغ سر سبزش دلها را می ربود وچشمها را خیره می کرد وشادی می آفرید.
آبسکو پایتخت ایلخان قشقایی در جنوب فارس بود . جایی که سَر گُرد کورمیسِ آلمانی ودرجه دارانی چون هار بِرس وپینکا ومهندس هومان فرزاد که شبانه با چتر از هواپیمای آلمانی در خاک فار س فرود آمده بودند ونزد زنده یادان ناصر خان وخسرو خان مدت دوسال ماندند در این مکان زندگی کردند . آنان در جنک جهانی دوم در شهریور ۱۳۲۰ به اینجا آمدند .
جایی که مِیجِر جکسون انگلیسی در این مکان که اردوی خان مستقر بود قدم گذاشت . در همین جا بود که میجر جکسون مهندس هومان فرزاد رامحترمانه باز داشت نمود . آبسکو خاطرات زیادی در دل دارد ، اگر روزی سفره دلش گشاید شاهنامه می نویسد . خاکش گیرایی ریاست را داشت واینک هم دارد . ناصرخان قشقایی در هر کوچ بهاره وپاییزه چندین روز با اردویش که می توان لشکرش نامید اتراق می کرد وبه رتق وفتق امور کشاورزان ودامداران منطقه می پرداخت. نامش با جزیره آبسکون
برابری داشت این مکانها هردو دلاور پرور ودلاور مکان بودند. او سلطان جلاالدین خو‌ارزمشاه را به خود داشت واین ناصر خان وخسرو خان قشقایی را.
در اوایل بار انداز اردوی صولت الدله بود وبعد از آن جایگا وبارگاه فرزندانش ،ناصر خان ، مَلِک منصور خان، محمد حسین خان ، وخسرو خان ،
بعد از تبعید ایلخانان به خارج از کشور، بعد از کودتای بیست هشتم مرداد ۱۳۳۲ این مکان تنهاماند ودر بغضی عمیق فرو رفت . چه کسانی این مکانها را جایگاه خود کردند .
باغ آبسکو توسط ساواک فیروز آباد اداره می شد ، در سال ۱۳۵۱ که زلزله قیر وکارزین را تخریب نمود، شرکتی تحت نام شرکت سهامی زراعی که کار کشت وزرع را بعهده داشت ووابسته به دولت حاکم بود در منطقه افزر حاکمیت پیدا نمود آبسکو را بعنوان مرکز کَمپ انتخاب واز ان پس مرکز شرکت گردید. چند سال مهندسین وتکنسینهای کشاورزی بر این مکان مُقدَس تکیه زدند .
بعد از آن اردوی آموزشی تعلیمات عشایری به مدیر کلی، زنده یاد استاد محمد بهمن بیگی این مکان را بعنوان جایگاه اردوی آموزشی انتخاب کرده ودر آنجا اردو می زد . هر سال وهر موقع آبسکو در دفتر خاطراتش نام بزرگی یا گروهی را ثبت وضبط می کرد وسر گذشتشان را در سینه به دل می سپرد. آبسکو در دل امیدها را دارد وچشم براه است.
نخلهای بلند وکوتاه آبسکو قد کشیده وازبلندای تَل وتپه ها، جاده آسفالته راه ارتباطی قیر به خنج را نظاره گر بودند، چشم به راه کسی بودند که در بنایش زحمت کشیده ووقت گذاشته ومالکیتش را داشتند. باز گذشت زمان خیمه وخرگاه ش در کنار استخر ودر دامنه مسطحش افراشته شد. پیرامون باغش مملو از چادرهای سفید وزرد قلندری همراه با سیه چادرهای بزرگ چند دیرکی وچادرهای پوش ایلخانی وبی بی نشین صفایی به این مکان داده شد.
گاهی صدای تفنگ گلوله زنی، تِکه سنگی در دامنه کوه مجاور را نشانه می رفت وپژواکش، کوه وکمرهای مجاور را به لرزش وا می داشت .
گاهی عده ای از زارعین ودامداران همراه با کدخدایان وریشفیدان ایل وروستا برای انجام کارشان به این مرکز (پایتخت سیار) مراجعه می کردند .صف فراشان سینی بِسَر، برای پذیرایی از تمامی چادر نشینان اردو، که از آشپز خانه سیار خان به صورت صفی منظم شکل می گرفت دیدنی بود .
گاهی هم مجرمی در همین جا به چوب فلک بسته می شد .
صدای شبهه اسبان با نژادهای مختلف گوش انسان را کَر می کرد. نخل بلندی که در بالاتربن نقطه باغ با غرور سر به آسمان کشیده بود وبرگهای چند ردیفه خود را بدست باد سپرده وبا کوچکترین وزش به رقص می ایستاد عبور احشام را از راههای دور نظاره گر بود ، آروانه ها مادیانها. قاطر ها والاغها هریک به تناسب خود باری حمل می کردند وگله گوسفندان رنگارنگ همراه با شبانانشان با سگ گله خطی مستقیم را شکل داده واز کنار این مینو گذری داشتند ، وجود گرد وخاک به آسمان رفته از عبور این احشام دال بر بزرگی وپرجمعیتی آنان بود .
چشمه روان آبسکو که در سطح شیب داری از دامنه سرچشمه گرفته بود با سرعت خود را به استخر می رساند وماهیان داخل خود را نوازش می کرد.
وماهیها آزادانه گاه در مسیر آب وگاه خلاف جریان شنا می کردند .
نخلهای آبسکو همه این مناظر را به عینه دیده بود ودر دل سپرده بودند.آبسکو حًشمَت وشوکتی داشت که امیر ش بدون تاج وتخت وتاجگذاری به پایتخت بدل نموده بود .
کارش آنقدر بالا گرفته بود که در وصفش تصنیفها می خواندند.
که یکی از این تصنیفها که در جشنها وعروسیها می خواندند چنین بود.

اوسکو اُو شَرْبَتهِ و ریگ مَکْو دولتِ/
ناز دست کدخدایش رعیتش بی منتِ/

اما دیگر چنین مواردی تکرار نشده بود او فقط این مناظر وموارد را به سینه سپرده بود هر سال ببشتر قد می کشید تا شاید ایلخانش را ببیند ، در انتظار دیدارش شبها را روز، وروزها را ، شب می کرد او نظاره گر کوچ بهار وپاییزه ایلش بود در هر کوچی اتراقی ، ودر هر اتراقی احتمالا جشنی بود. بوی ایل بودونشان همبستگی،غرور بود واتحاد، نام بود وافتخار، ترس بود وجرئت،ییلاقی بود وقشلاقی، صدای کهره ها وبره ها به گوشش آشنا بود، کهره وبره ای که به دنبال مادرش گاه دره کنار وگاه تپه بالای سرش را با پاهای کوچکش می دوید . او پا داشت وبه مادرش می رسید اما نخل نظاره گر ، پا ها را در عمق خاک دوسه متری فرو کرده وریشه در زمین داشت، او نمی توانست جا بجا شود چشم انتظار صاحبش راه را می پایید تا مسافری خسته به دیدارش آید وشکوه وعظمت خود را باز یابد .
او از اردوها آموزشی ، تکنسینهای زراعی ، میهمانان غریبه ،خسته بود خوب به جماعتی که برای تفریح وتفرج اطرافش را احاطه می کردند ودولتیهای صاحب نامی که به آنجا قدم می گذاشتند، می نگریست اما گم کرده خود را نمی یافت .
گرچه محصولش شیربن بود اما خود کامی تلخ را تجربه می کرد .
اگر روند طببعت وباروری محصولش بدست خود بود شاید بجای خرما حنظل ببار می آورد.!!!!
مرکباتش شاخه خشک کرده بودند وپوست ترکانده بودند.
گلهایش یا ساقه پوسانده بودند ویا شاخه های سبز ، شاخه های خشک را در آغوش گرفته بودند،
پیرزنی خوش چهره وپاکیزه همراه با پسر جوانش که کار باغبانی وحفاظت آبسکو را عهده دار بود بر کنار استخر در خانه ای کوچک عمر می گذراندند.
او خوش مشرب وخوش تعریف بود واز گذشتها خاطره ها در سینه داشت .
آبسکو غریبانه تابستان را گرما و آفتاب می دید وزمستان سرما وباران را.
سالها از پشت سرهم گذشت تا به سال ۱۳۵۶ رسید جرقه انقلاب در شهرهای بزرگ زده شده بود.
واخبارکم وبیش از انقلاب وکُشت وکُشتار توسط رژیم پهلوی دوم به گوش می رسید.
هر روز اخبار داغ تر وحرکت مردمی فراگیر تر بود.
امام خمینی سکان دار این انقلاب در عراق رهبریت این حرکت مردمی را در دست داشت .
صاحبان آبسکو (ایلخانان قشقایی)در تبعید بسر می بردند ونزدیک به ربع قرن از این مکان دور افتاده بودند .

در این مکان بود که در سال ۱۳۲۱هنگامی که ناصر خان قشقایی وخسرو خان با نیروهای دولتی جنگی مسلحانه را داشتند وتنها وسیله ارتباط جمعی آن زمان رادیو بود که احدی در منطقه نداشت وتنها خان داشت که نیروی الکتریسیته آن بوسیله باطری مجزایی تامین می شد که پس از مدتی کار، دشارژ می شد ومی بایست توسط اداره برق بوسیله برق، باطری شارژ گرددوبنا به دستور دولت حاکم اداره برق شیراز از انجام شارژ باطری خود داری کرد،
مهندس هومان فرزاد با ابتکار خود وخرید سیم ولوازم مورد نیاز وبا ساختن چرخ دواری از چوب توانست ژنراتور کوچکی بسازد که علاوه بر شارژ کردن باطری رادیو، قدرت روشن نمودن یک لامپ صد واتی هم داشت . با اختراع این دستگاه وابستگی خان از اداره برق هم بریده شد وپس از هر کوچ دستگاه مولد برق بر پشت شتری قوی هیکل حمل می شد تا یورد دیگری.
این مکان مرکزیت فرماندهی را داشت تا سالهای ۱۳۳۲که کودتاشد وبرادران قشقایی مجبور به ترک خاک ایران گردیدند واز آن پس همانطور که قبلا گفتم تا سال ۱۳۵۷ چندین بار بین قدرت طلبان دولتی دست بدست شد تا اینکه نسیم انقلاب کشورمان را در نور دید
محمد رضا شاه پهلوی همراه باتمامی خانواده کشور را ترک کرد، ظاهراً بنام سفری کوتاه ودر باطن سفری که دیگر هیچ وقت برگشتی نداشت، اکثر مقامات لشکری وکشوری رده بالا شاه را تا پلکان هواپیما مشایعت کردند .
عده ای از امرای ارتش دست بوسی کردند ، آنها از رفتنش دلخوش نبودند، شاه در هنگام خداحافظی به گریه افتاد، البته او ۲۵سال قبل این سفر به ظاهر دیداری را تجربه کرده بود، او در سفری اجباری که در سال ۱۳۳۲ بود ایران را به قصد کشور عراق ترک کرد که سناریو گردانان کودتا ، کودتایی نظامی به سر کردگی سپهبد فضل الله زاهدی شکل دادند ودولت مصدق را ساقط نمودند . وبعد از آن جوخه های اعدام پذیرای بسیاری از امرای ارتش وشخصیتهای کشوری گردید ، وشاه پس از اینکه اوضاع آرام شد به کشور باز گشت وبر تخت سلطنتش تکیه زد، در آن زمان همسر دومش ثریا اسفندیاری بختیاری با او همراه بود واینک در آخرین سفرش فرح دیبا همسر سومش با او بود.
سرهنگ معزی خلبانی هواپیمای حامل شاه را عهده دار بود.
هواپیما از باند فرودگاه مهرآ باد از زمین برخاست وخانواده سلطنت را از ایران برد خانواده ای که تا کنون نتوانسته اند باز گشتی داشته باشند.
شاه قبل از عزیمتش شاهپور بختیار را بعنوان نخست وزیر انتخاب واز مجلس رای اعتماد گرفت .بختیار پسر محمد رضا خان بختیار(سردار اتحاد) ونام مادرش ناز بیگم متولد چهار محال بختیاری واز اخراجیان جبهه ملی که فقط دولتش ۳۷روز دوام آوردودر بیست دوم بهمن ماه ۱۳۵۷با انقلاب مردمی حکومت سلطنتی از ایران بر چیده شد وآخرین نخست وزیر شاه از کشور گریخت.
وی دست به یک سری کارهای سیاسی زد تا شاید بتواند این حرکت مردمی که رهبریت آن را امام روح الله موسوی خمینی داشت مهارکندوجلو این سیل خروشان مردمی را بگیرد.یکی از کارهای بختیار آزادی منتقدان وتبعیدیان خارج از کشور بود که اجازه یافتند آزادانه بدون هیچ موانعی به کشور باز گردند.
زنده یادان ناصر خان قشقایی وسپس خسرو خان قشقایی با فاصله ای نه چندان دیر وارد کشور شدند ومورد استقبال مردم خصوصاً قشقاییها قرار گرفتند .
ناصر خان ابتدا در حرم مطهر شاهچراغ سخنرانی داغی بر علیه رژیم کرد که بارها با سوت وکف حضار سخنانش قطع شد وسخنرانیش را با این شعار به پایان رساند.

قسم به خون بهمن /شاه تورا می کشیم.

او پس از چند روز اقامت در شیراز واطراف آن، به دهستان هنگام وارد وسپس به یورد ریاست طلب آبسکو قدم گذاشت و اردوی خان بار دیگر شکل گرفت وخاطره های سالهای بیست تا بیست وهشت را در اذهان عمومی وخود زنده کرد ، دامنه کوه آبسکو واطراف باغ مملو از چادر های قلندری سفید وزرد وقرمز شده بود .بار دیگر استخر آبسکو از لجن تخلیه وشستشو داده شد، ورنگ آبی را بر دیواره خود دید وآبی زلال بر آن سر ریز شد . ماهیها هم از شادمانی حرکتهای زیگزاگی در جوی واستخر را داشتند دسته جمعی مسیری را شنا می کردند وهمگی به یکباره یا به راست ویا به چپ تغییر مسیر می دادند انگار در حال رزمایشی آبی بودند .آبسکو بار دیگر به شوکت از دست رفته خود دست یافت.
انبوهی از مردان قشقایی در رده های سنی مختلف رو به آبسکو گذاشته تا این مکان را همراه باصاحب از تبعید برگشته را زیارت نمایند .
چادر پوش بزرگی بر ضلع جنوبی استخر با فاصله ای پنجاه متری پذیرای برادران قشقایی شد
.
گروه گروه مردم از طوایف مختلف وروستاهای عشایر نشین وبلوکات قشقایی وفارس زبانان حومه، خدمت این سرداران بزرگ قشقایی می رسیدند. یا خان آنها را پس از بیست وچهار سال تبعید ودوری از ایل وطن می شناخت یا از روی چهره نام پدرشان را عنوان می کرد ویااز قیافه ، تیره وطایفه شان را می گفت.
عشایر مسلح شده بودند کمتر می شد کسی بدان محل قدم
گذارد ودوشش را تفنگی ،گلوله زنی یا ساچمه زنی زینت نداده باشد.!!!!!
گاهی صدای تیر اندازی به هدفی در کوه مجاور وپژواک صدای گلوله ها گوش را کر می کرد.
اینک هر چهار برادر قشقایی با گشاده رویی در آبسکو مستقر بودند وبه دید وبازدیدها وایراد سخنرانیها وبیان خاطرات تبعیدی خود می پرداختند ‌.
از پدرم در مورد خوانین درجه اول صحبتهای زیادی شنیده بودم، آخه وی با آنان مراوده داشت .بسیار شایق بودم که آنان را ببینم.
باپدرم در آبسکو خدمت ناصر خان، ملک منصور خان ، محمد حسین خان ، وخسرو خان رسیدیم .
برادران بهادری قشقایی هم در چادری مجزا مستقر شده بودند .خدمت آنها هم رسیدیم واز اینکه برای اولین بار نامبردگان را می دیدم خوشحال بودم . البته زنده یاد محمد حسین خان قشقایی را در سال۱۳۴۵در منزلمان در باغنو دیده بودم ، آن سال مقارن با قیام زنده یاد بهمن خان بهادری قشقایی بود.
خوانین پدرم را خوب شناختند .از وضعیت منطقه سؤالاتی نمودند .
آبسکو حال وهوایی دیگر بخود گرفته بود نخلهای آن با سمفونی باد به رقص می آمدند. وبه نشانه خوشحالی برگهای بلند سه متری خود را به هم می مالیدند وصدای این مالش آهنگی خوش را به نمایش می گذاشتند .
گل یاس بزرگ در کنار استخر چنان عطری را تراوش می کرد که فرصت نفس کشیدن را از آدم می ربود مشامها استنشاقی پشت سر هم را داشتند .زنده یاد ناصر خان وخسرو خان وملک منصور خان ومحمد حسین خان در هر فرصتی که برای مستمعین سخنرانی می کردند خود را سرباز خمینی می دانستند وآزادی آنان از تبعیدی را مدیون آن امام می دانستند واز مردم می خواستند تا رهرو این رهبر فرزانه باشند.
بنا به دستور امام سربازان، سرباز خانه ها را ترک می کردند وعده با اسلحه وعده ای بی اسلحه راه خانه هایشان را پیش گرفته بودند .
در اردوی خان در آبسکو بودم که چند سرباز فراری وارد اردو شدند آنها از پادگان شیراز فرار کرده بودند باید به طرف لار می رفتند اما در نزدیکیهای آبسکو چند نفر تنفنگهای (ژسه) آنان را گرفته بودند وآنان به قصد شکایت خدمت خان رسیدند ، خان آنان را نوازش وتشویق نمود وبا بلند گوی دستی که در اختیاریکی از مبلغین بود به تمامی افراد اردو اخطار داد که تفنگهای این سر بازان را هرچه زود تر وتوسط هر کسی که گرفته شده سریعاً به چادر خان آورده شود .
طولی نکشید که تفنگها به خان تحویل داده شد وخان هم تفنگها همراه با مقداری پول به سربازان داد تا سریعاً به خانه های خود روند.
اما آبسکو اینک مرکز فرماندهی شده بود این اردوی بی نظیر همچنان پا بر جا بود تا روز بیست دوم بهمن ماه فرا رسید وخبر پیروزی انقلاب توسط رادیو پخش شد .در آن روز چه گذشت؟

درروز بیست دوم بهمن ماه پنجاه وهفت زمین آبسکو از بر پایی چادرهای رنگین به تنگ آمده بود ،وایلخان قشقایی مقتدرانه در بین قشقاییها حاضر در این مکان سخنرانی مفصلی را ایراد می کرد .
بلند گویی نصب شده بر پایه ای بلند چوبی ،پخش صدا را تا دور دستها می برد. جمعیت تفنگ بدوش موج می زد وجایی برای سوزن انداختن نبود .آبسکو به پادگانی نظامی بیشتر شباهت داشت.
رادیویی از نوع سیلوِر صدای تهران را باز گو بود. ناگهان سرودی احساس آور وشور انگیز از رادیو پخش شد که با صدایی دلنشین وجذاب آهنگ ایران ، ایرن را پخش کرد،
ایران ، ایران ، ایران ، رگبار مسلسلها ، ایران ایران ، ایران ، خون ومرگ وعصیان. فردا که بهار آید آزاد ورها هستیم………………..
خبر خبر از پیروزی انقلاب بود. شور وهیجان همه را فرا گرفته بود، آسمان آبسکو پذیرای گلوله های شادی شد وکوههای اطرافش پژواکها ی صداها را ،
نخلهای آبسکو با سمفونی بادی خوش نسیم به رقص در آمدند . خنده بر لبان مردم وشادی در همه، بیانگر این مهم شده بود .
برادران قشقایی پس از بیست وچهار سال دوری از وطن وانتظار چنین روزی ، اینک به روز موعود رسیده بودند. .گوینده ازطریق رادیو از مردم انقلابی تهران استمداد می طلبید ، همافران نیروی هوایی تهران انبار اسلحه پادگان را در اختیار مردم گذاشته وبا تانک به طرف مراکز دولتی که مقاومت می کردند هجوم برده بودند ومراکز یکی پس از دیگری یا تسلیم می شدند یا سقوط می کردند .
خبر خبر مسرت بخشی بود .
شور انقلابی ،مردم را بر آن داشت تا در شهرستانها وبخشها وروستاهایی که مراکز نظامی بود حمله نمایند.هنگ ژاندارمری شهرستان فیروزآباد مقاومت کرده وبه روی مردم انقلابی شهر که به هنگ هجوم برده بودند آتش گشوده وچند نفر از جمله شهید کمر نجفی از تیره شبانکاره طایفه عمله. به شهادت رسیده بودند. هماتاج بی بی دختر لایق وشایسته زنده یاد ناصر خان قشقایی خود را به هنگ می رساند وهنگ را وادار به تسلیم شدن می کند واز خونریزی جلو گیری می نماید . شهربانی هم سقوط کرده بود.
پاسگاه ژاندارمری افزر در محاصره مردم بود وهنوز تسلیم نشده بود . فرمانده پاسگاه بنام استوار میر شکاری خود را به آبسکو رساند وبه حضور خان شرفیاب شد و تسلیم بودن وپشتیبانی خود ذا از مردم اعلام کرد .در بدو ورود به اردوی آبسکو، عده ای راه را بر او بسته وکلت کمری آن که یک( رورور )شش تیر بود را از او گرفته بودند او فقط جلد چرمی خالی از اسلحه کمری را از فانسقه کمر آویزان داشت .
نگاهش پر از کینه بود، کلمات به زحمت از میان لبهای فشرده اش خارج می شد تنفسش به تندی افتاده بود. وگاهی لپهایش پر از هوای بر خاسته از آه پر می شد وبه یکباره خالی می گشت!!
زنده یاد خسروخان دستور داد تا از طریق بلند گو اعلام شود اسلحه کمری استوار میر شکاری را هر کس گرفته سریعاً به خان تحویل دهد . طولی نکشید که اسحله گرفته شده تحویل داده شد وباز میر شکاری به کمر آویخت.
زنده یادان ناصر خان ، ملک منصور خان ، محمد حسین خان وخسروخان وتنی چند از بی بی ها در چادری بزرگ ومجلل نشسته واز شادی وپیروزی عسلها را بی مزه کرده بودند.
روحانی جوان وحوزه دیده افزر که طلبه ای فعال در قم بود ونقش مهمی در راهپیماییهای منطقه وسخنرانیهای پر شوری را ایراد می کرد بنام سید عزیزاله هاشمی زاده نزد ناصر خان شرفیاب شد وخان اورا مورد تفقد قرار داد. وزحماتش را ستود.
سربازانی که پادگانها را ترک کرده بودند دسته دسته راهی منازلشان می شدند وچند نفری از آنان با اسلحه های (ژ سه) با لباس سربازی وارد آبسکو شدند گرچه از طرف تنی چند فرصت طلب آزاری هم دیدند! اما خان آنان را تشویق ومقداری پول به آنها داد وبا اسلحه روانه منزلشان شدند.
من محو تماشای این صحنه دل آویز بودم .
با مرحوم پدرم در خدمت محمد حسین خان قشقایی بودم ، برایم روز فراموش نشدنی بود. در ضلع جنوبی استخر رنگین پراز آب مردی برازنده با قد وقواره ای بلند وسبیلی پر پشت وابروانی پیوسته وصورتی زیبا که عینک دودی صورت سفیدش را دورنگ کرده بود وکلاهی نمدی دوگوش بر زیباییش افزوده بود جمعی را به دور خود حلقه داشت .راهم را به طرف این جمع کج کردم . به حضورش رسیدم اولین بار بود که چشمم قامت زیبایش را برانداز کرده بود نامش را از پدرم جویا شدم .
او گفت ایشان منوچهر خان برادر بهمن خان پسر زنده یاد سهراب خان قشقایی است. نام سهراب خان برایم آشنا بود ، وبهمن خان را از نزدیک دیده بودم واز اعدامش توسط رژیم شاهنشاهی دوازده سال می گذشت.محو تماشای این شخص بودم که متوجه شدم عده ای پیش می آیند وکسی را همراهی می کنند دیدگانم بسویش چرخید. شخصی در جلو آنها قدم بر می داشت که از همه بلند تر بود وجذاب تر کلاه دوگوشش بر قواره بلندش بلندی بیشتری بخشیده بود ظاهر قیافه بیانگر تفاوت با دیگران را می رساند ، به جمع حاضر در کنار استخرپیوست او کسی نبودجز داریوش خان بهادری قشقایی فرزند دیگر سهرابخان وبرادر بهمن خان ومنو چهر خان .
در آنجا بود که تز ونظریات روانشناسان وجامعه شناسانی چون موریس دوبس، وژان پیاژه سوئدی ودیگر نظریه پردازان وراثت در مورد ژنتیک در ذهنم به جنب وجوش افتاد وبر نظراتشان صحه گذاشت.
گروهان ژانداذمری قیر تسلیم شده بود . پاسگاه افزر پس از تسلیم وحضور عبدالله خان قشقایی فرزند ناصر خان در پاسگاه مسئولیت حفظ وحراست آن مکان را به عده ای داوطلب محلی سپرده شد .
اما بعدها مشخص شد که فرمانده پاسگاه ودرجه دراران خدعه کرده وتمامی سوزن تفنگهای (ژ سه )را کشیده ونگهبانان تازه تفنگ بدوش محلی، فقط فلزی یک متری بدون کار برد بنام تفنگ را بر دوش داشته وبر در پاسگاه وبر بام آن نگهبان بوده اند .
از دور گرد ماشینی نمایان شد که سرعت زیادش دال بر خبری جدید بود. چیپ تویوتای سفید رنگی از جهرم بود که خبر آورد که پادگان جهرم مقاومت می کند وتسلیم نمی شود وجنگ مسلحانه به شدت هر چه تمامتر ادامه دارد‌ .زنده یاد خسرو خان دستور بسیج را داد وفرمان داد هر کس با من است حرکت کند.
خود سوار بر چیپ تویوتا جلو شد وصف افراد مسلح ماشین سوار ، قطاری طویل را شکل داد.
نزدیک به شصت ماشین در میان گرد وخاک راه جهرم را پیش گرفتند، هنوز از حرکتشات یک ساعت نگذشته بود که خبر تسلیم شدن پادگان به خان داده شد و کاروان اتومبیلها راه رفته را باز گشتند .خسروخان سیگار بر لب غرق در شعف وشادمانی بود . بار دیگر ارخالقها وچقه ها وکلاهای دوگوش زینت بخش اردو شده بود من تمامی این صحنه ها به عینه می دیدم در ذهن می سپردم .انقلاب در این روز پیروز شد، ونظام سلطنتی برای همیشه از ایران رخت بر بست. نخست وزیر شاهپور بختیار فرار وسران لشکری وکشوری یا دستگیر یا در گوشه ای پناه برده بودند . اما آبسکو در جشنی تاریخی می درخشید وماهیهایش آزادانه شنا می کرند به چپ وراست با هم به رزمایشی قشنگ دست زده بودند .
اما بعد از پیروزی در آبسکو چه گذشت؟

اینک آبسکو اقتدار گذشته اش را باز یافته بود . ونخلهایش با غرور وسر بلندی سر به آسمان می ساییدند ومقدم طوایف را به مکان خود گرامی می داشتند . از تمامی طوائف وبیشتر بلوکات عشایر نشین وفارس زبانان منطقه روزی نبود که در این مکان حضور نیابند .
چادرهای رنگارنگ از دامن کوه تا انتهای دشتش زمین را رنگین کرده بود .
بعلت ازدیاد چادرها ، چادرها طناب به هم بسته بودند . ایلخان قشقایی مقتدرانه در میان سیل جمعیت دیدار با افراد وگروه ها از سران ومردان عادی ایل، اعم از لرها وفارسها وترکها ودید وبازدیدها احوال می گرفت واز گذشته به سؤال وجواب می پرداخت .
دولت موقت زنده یاد مهندس بازرگان امور اختیار را بدست گرفته وبهار پیروزی مشامها را معطر می ساخت .
بزودی پایه های چوبی برای برق رسانی به آبسکو در زمین استوار گردید وترانسی بزرگ برق انشعابی از خط افزر را به آبسکو تقویت نمود و برقی دویست وبیست ولت ، ظلمات چندین ساله این مکان مقدس را به روشنایی کشید.
ایلخانان مشغول رتق وفتق امور مردم ومنطقه بودند . تأ کید آنها بر آرامش منطقه وهمسو بودن با انقلاب بود وتلاششان بر امنیت منطقه معطوف بود.
زنده یاد دکتر عبدالله خان قشقایی فرزند ارشد ناصرخان که طبیبی حاذق که تخصصش را در خارج اخذ کرده بود به فکر ساخت بیمارستانی بزرگ در این مکان که در مسیر کوچ ایل بود افتاد وبزودی ماشینهای راهسازی (بولدزر وگریدرها) محوطه بزرگی در ضلع شرقی آبسکو را صاف وبرای ساخت بیمارستان آماده کردند .ارتشی نوپا بنام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شکل گرفت واین مولود تازه پا به عرصه گذاشته مورد اعتماد مردم قرار گرفت ودر کنارش دسته نظامی مردمی دیگری، بنام کمیته انقلاب اسلامی ظهور نمودو پا به عرصه وجود گذاشت .مدتها گذشت تنشهایی بین ایلخانان وسپاه پاسدران پیش آمد که مُنجَر به در گیریهایی در سرحد وگرمسیر شد که تلفاتی از دو طرف باعث کدورت بیشتر وشکافی بیشتر بین آنها گردید .
وسر انجام پس از قلع وقمع شدن اردوی خان در مهکویه فیروز آباد فارس به این اردوی خان پایان داده شد، وعده ای تبعید وزنده یاد خسرو خان وتنی چند به جوخه ها اعدام در شهرستان فیروز آباد مرکز ایلخان قشقایی سپرده شدند، بساط ایلخانی گری از ایل بر چیده شد ،
بار دیگر آبسکو در ماتم وعزا فرو رفت، شادیش زیاد به طول نه انجامید ونخلهایش بار دیگر داغدار وماتم زده شدند، ولباس عزا به تن نمودند ‌. آبسکو در لیست مصادره ،به کمیته واگذار کردید واز اوج قدرت به بند بردگی رسید.
هر ساله مستأجرانی اورا اجاره ودر اختیار می گرفتند ودرآمدش را به حساب بانکی کمیته واریز می کردند .
مدتی بعد سازمان امور عشایر که دلش بیش از هر سازمان ونهاد دیگر برای عشایرش می سوخت، آب چشمه آبسکو را از باغ به دره مجاور سرازیر کرد ودرگلو گاه دره با بولدزر خاکریزی نمود تا گورابی تشکیل شود وآنگاه تابلویی آهنی با خطی نستعلیق وبزرگ بر فراز آن گوراب نصب وچنین نوشته خود را به نمایش می گذاشت (حمام ضد کَنِه) آن محل که روزی پایتخت ایل خان قشقایی بود اینک به حمام ضد کنه تبدیل شده بود تا عشایر کوچ رو دامهای خود را دراین مکان شستشو دهند، تا از آفت رهایی یابند .آبسکو از اوج اقتدار وعزت قعرحضیض و ذلت سقوط کرده بود .
مدتها گذشت وبیشتر مردم در روزهای سیزده بدر حتما در این مکان گرد می آمدند وساعتی را به خوشی می گذراندند .
گذر از کنارش زنده شدن خاطرات را در پی داشت. .اما در این سالهای آخر بی رحمانه تمامی درختان نخلهای بجا مانده از این مکان را با بولدزر بیرون آورده وباغ را تسطیح نمودند که اینک نه آثاری از باغ ونه شکوه ونه عظمتی است تنها تک درخت نخلی با برگهای نیمه زردش، هنوز قد خم نکرده ودر کنار چند درخت نخل بی سر ،خود نمایی می کند وبه حال زار آبسکو گریان است.
با وجود همین تخریبها باز شرکتی تحت نام شرکت لرزه نگاری، جهت اکتشاف نفت در این مکان ،کَمپی را بنا نهاد ودر این جا مستقر شد .
واقعا عجب جاذبه ای دارد آبسکو !!!!!.
آبسکو در انتظار حادثه است ودر کمین فرصت، تا بار دیگر اُبهت وباغها ودرختان ومنظره چشم انداز خود را باز یابد.
آب چشمه اش اینک به دره مجاور سر گردان ودر شنها وسنگ ریزه ها فرو می رود ، واستخرش از تشنگی دهانش خشک ودر کَف، اشکال غیر منظم هندسی را ترسیم نموده است .ماهیهایش مرده اند.
اما جاذبه مغناتیسیش هنوز هم گیرا است ودر آن محوطه خشک وبی درخت بی آب ،جایگاهی برای نشستن کسانی است که دل به تفریح دارند .
آبسکو تو بمان وماندنی هستی . تو فراز ونشیبهای زیادی را دیدی ، تو غم وشادیهای فراوان را شاهد بودی،
تو رد پاهای متفاوتی را بر سینه خود تجربه کرده ای ،
اما همه ،همه گذرا بودند وتو ماندنی شدی .
بمان تا بار دیگر پذیرای بزرگان ومالکانی گردی که تو را صاحب بودند ودر آبادانیت از هیچ کوششی دریغ نورزیدند.

پایان .
کرم جعفری باغنویی.

خانه کتاب قشقایی

www.qashqaiebook.ir

حسن میرزایی
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X